روشنان

Monday، August 03، 2009

وقتی حرفی برای گفتن نیست

شرایط به نحوی شده که گاهی حتی یک ساعت دیگه رو هم نمی تونی پیش بینی کنی. این حالت خیلی بده، یعنی معلوم نیست سر پیچ بعدی چه چیزی کمین کرده.

این روزها همش زمزمه می کنم که: سر اومد زمستون، شکفته بهارون، گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون...

اینها رو می خونم و انتظار آفتابی رو می کشم که بی نیاز از دلیل باشه.

پی نوشت1: یک خبر بدی که دو سه روزه شنیدم این بود که بعد از حدود 46 روز جسد دایی نیما تحویل خانوادش شده. راجع به این هیچ حرفی به ذهنم نمی رسه، باور کنید.

پی نوشت2: تو که نیستی خونمون با من غریبی می کنه!!

پيوندهای مربوط به اين پيام:

ايجاد يک پيوند

<< صفحه اصلی