روشنان

Saturday، November 21، 2009

وایسا!

وایسا دنیا من می خوام پیاده شم!!!

Saturday، November 14، 2009

آرمین آرام گرفت

بغلم کرد و گفت: دیگه درد نمیکشه...
این اولین جمله برادرم بود.
در آخر هم نگاه بیروح مادرش سینه ام رو به آتش کشید.
پی نوشت:گاهی به عدالت خدا شک می کنم!!!









Thursday، November 05، 2009

هجرت

من همسفر شراب از زرد به سرخ
یا همره اضطراب از زرد به سرخ
یک روز به شوق هجرتی خواهم کرد
چون هجرت آفتاب از زرد به سرخ

پی نوشت: خدا رحمت کنه قیصر رو.

Monday، November 02، 2009

می شوم

وجود هزار تکه شده ام را در دستم گرفته ام و حیران می گردم، به دنبال مرهم نه برای پیوند زدن دوباره. آرام نمی گیرد این دل بیقرارم... .
همیشه باید پذیرفت و متحول شد، اگر نه می پوسی و کرم می گذاری. آن وقت بوی تعفنت دنیا را پر می کند.
وقتی از آزمونی سرشکسته بیرون آمدم -چون فقط خودم آنچنان که هستم، نبودم- می خواهم خود متعالی شده ام باشم. و یقین دارم که می شوم.

Monday، October 26، 2009

رباعی قدیمی

وقتی چشمه ذوق و هنر آدم مدتیه خشک شده، بهتره یه شعر قدیمیش رو بذاره اینجا:

از پستوی شب شهاب را می دزدند
حتی ز سراب آب را می دزدند
این قوم کج اندیش که من می بینم
عریانی آفتاب را می دزدند!

Sunday، October 25، 2009

همواره عشق بی خبر از راه می رسد

توی یکی از همین روزهای پاییزی اتفاق افتاد و از اون روز "خزان به لطف تو چشم و چراغ تقویم شد". از روزی که وارد منظریه شدم ، انگار توی دلم توفان شد و زمین به آسمون رسید. و دیدم درست گواهی می داد دل، سونامی شد!
حالا هر چه خواستم احمقانه در مقابلش مقاومت کنم، به موجهای بزرگتری خوردم. آرام نگرفت این دل بیقرار و بیقرارتر شد.
حالا دلم همیشه سفر می خواد و ...
ساقی که اومد شیدایی و بیقراری و مستی باهاش اومد...
پی نوشت:
1- الان 10 سال از اون شب "مهتابی" می گدره و ما دو همسفر دیگه هم داریم: آرتا و اروند.
2- شاید همین روزها بهانه خوبی باشه برای دوباره نوشتنم.


Monday، August 03، 2009

وقتی حرفی برای گفتن نیست

شرایط به نحوی شده که گاهی حتی یک ساعت دیگه رو هم نمی تونی پیش بینی کنی. این حالت خیلی بده، یعنی معلوم نیست سر پیچ بعدی چه چیزی کمین کرده.

این روزها همش زمزمه می کنم که: سر اومد زمستون، شکفته بهارون، گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون...

اینها رو می خونم و انتظار آفتابی رو می کشم که بی نیاز از دلیل باشه.

پی نوشت1: یک خبر بدی که دو سه روزه شنیدم این بود که بعد از حدود 46 روز جسد دایی نیما تحویل خانوادش شده. راجع به این هیچ حرفی به ذهنم نمی رسه، باور کنید.

پی نوشت2: تو که نیستی خونمون با من غریبی می کنه!!

Thursday، July 30، 2009

شاعر بزرگ آزادی


این روزها هماره نام شاعری که برایم اسطوره آزادی و پایمردی است در ذهنم می چرخد، او همیشه در خاطرم نماد حماسه است. این روزها زیاد به یادش می افتم نمی دانم و می دانم چرا.
زمانی و هنوز هم حافظه تاریخی من مملو است از شعرهای آزاداندایشانه اش. با هم یکی از همان گونه آثارش باز می خوانیم:
"وارطان"! بهار خنده زد و ارغوان شکفت .
در خانه، زیر پنجره گل داد یاس پیر .
دست از گمان بدار !
با مرگ نحس پنجه میفکن !
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . . »
" وارطان" سخن نگفت .
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت . . .
« ـ "وارطان"! سخن بگو !
مرغ سکوت، جو جه ی مرگی فجیع را
در آشیان به بیضه نشسته است !»
" وارطان" سخن نگفت .
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت . . .
" وارطان" سخن نگفت
" وارطان" ستاره بود
یک دم درین ظلام درخشید و جست و رفت . . .
" وارطان" سخن نگفت
" وارطان" بنفشه بود
گل داد و
مژده داد : « زمستان شکست!»
و
رفت…

پی نوشت: این شعر شما را یاد چه کسانی می اندازد؟!

Saturday، July 07، 2007

خداحافظ بلاگر عزیز


خونه جدیدم اینجاست:

Monday، June 25، 2007

پت و مت

امروز شهادت است دولت تعطیل
اصلا به تو چه؟ کل حکومت تعطیل
با این همه تعطیلی و علافی باز
مخها همه شد مثل "پت و مت" تعطیل!!!

تا کور شود

آنقدر جسور سیب حوا را چید
یا اینکه حضور عشق را می فهمید
کز ذهن خدا شنیدم آهسته گذشت
تا کور شود هر آنکه نتواند دید